پرنیان

پنجشنبه که از بیمارستان رفتم خونه،پرنی را بردم استخر،قبلا یک چند باری برده بودمش ولی از پاییز نرفته بود و چندان یادش نبود.ازم پرسید کوسه داره؟خب من فقط میشینم و آب را تماشا می کنم.کلی ذوق زده بود و در پوشیدن لباسش کلی کمک کرد برعکس همیشه که شیطونی می کردو در می رفت.دستم را گرفته بود و با انرژی خاصی در مورد پری دریایی می گفت و اینکه آب استخرو نمی خوره و جیش نمی کنه و...

نمی دونم چرا اینقدر برای بچه ام کم وقت میذارم در حالیکه باید با صداقت بگم که تو این تهرون پر آدمای مبتلا به بیماری شتابزدگی تنها چیزی که به من انرژی مثبت میده و بدون اینکه ازم توقع خاصی داشته باشه موسیقی لطیفی رو درونم جاری می کنه،قلبم رو مالامال از حسی غیر قابل توصیف می کنه و . . .اون کوچولوی دوست داشتنیه که اگه به اطرافم نگاه کنم میبینم بهترین چیزیه که خدا بهم داده و بابتش بیش از همه چیز شکرگزارم.

وقتی بی جهت سرزنشش می کنم رنگ چشماش عوض میشه و انگار که ...وای که چقدر بچه ما اگه ما نباشیم بی پناه میشه!

خدا جونم مواظب همه ما باش و به هممون تدبیری بده تا قدر شناس تو و داده هات باشیم.   آمین

/ 2 نظر / 6 بازدید
زهره

سلام خسته نباشی جالب بود [رویا]

آزاد

جواد ضحاک را کشتند . همان هایی که خبرنگار سر می برند ، مکتب می سوزانند ، اسید می پاشند و سرزمین ویران می کنند اینبار ضحاک را به قتل رساندند. ضحاک ، رئیس شورای ولایتی بامیان ، بامیانی که مردمانش به ناچار سرک ها را کاهگل کردند و چراغ شبانه شان ، ماه تابان شد . بامیان ، زادگاه بودایی که از شرم فروریخت باز باید مرگ ضحاک را به عزا بنشیند ! چرا که طالبان افغان، تحمل پذیرش انسانهایی که از قوم “وزین پشتون” نیستند را ندارد . چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com