غم

کمی به ٩ صبح مونده بود که کد زدن پیرمرد لاغراندامی که نمیدونم چطوری وقت پوشانیدن کت و شلوار به اورا داشتن با حمله قلبی آوردن...نگاه همسرپیرش قصه ای از نیم قرن با هم بودن بود و التماس زنده نگهداشتنش...همینطور که لوله میذاشتم به جوونی فکر کردم و به پیر شدن...دستور دارویی که میدادم از ذهنم می گذشت که کاش منهم فرصت پیرشدن پیدا کنم...کاش همسر و دخترم نیز ... و کاش همه !

/ 2 نظر / 6 بازدید
مریم و محسن

ان شا’الله که 100 ساله می شین با هم و در کنار هم التماس دعا روزگار خوش